لــعل سـلـسـبیــل
دیگر حوصلهشان را نداشتم. وقتی دلم تنگ میشد اینها خودشان را میانداختند وسط و هی چیلیک چیلیک اشک میریختند پایین، انگار که اشک ریختن هنر است. هوایم را نداشتند، بارها جلوی این و آن ناخواسته اشکشان سرازیر شد و خجالت زدهام کردند. خلاصه که از دستشان راضی نبودم، زود افشایم میکردند. زن بودن یعنی دائرهالمعارف زنده وسایل خانه و آشپزخانه و محتویات یخچال و کابینتها و... بودن، با حفظ جای دقیق و تعدادشان! قانع نبودم تازگی فاتحه زیاد میخوانم ناجی آخرش میآید عزیزمها و دوستت دارمهایی که نگفتی به خاطرههایی که فرصت نشد بسازیم فریاد میزدم: ساده مینویسم اما دستکم میدانی یعنی چه؟ متشکرم آسمان که این چند وقت آبیتر بودی. متشکرم آینه که لبخندم را این روزها توی خودت پررنگ قاب کردی. متشکرم از قدمهایم که شادمانه به جلو پیش رفتند. متشکرم از دیوارها که این مدت خودشان را قایم کردند. متشکرم نفسهایم، که پا به پای ضربان قلبم تندتر شدید. متشکرم از تو حداقل فهمیدم عشق وجود دارد، اما دست من بهش نمیرسد. پ.ن: امشب توفیق پیدا کردم به وب دوستانی که از ابتدای سال 91 به لعل سلسبیل آمدند و برام نظر گذاشتند، سر بزنم. یه احساس خوشحالی زیرپوستی دوستانه دارم الان! آهنگ مورد علاقهام را میگذارم روی زنگ گوشی همراهم. بعد از تلفن خانه هی زنگ میزنم به خودم تا ببینم شنیدن آهنگ مورد علاقهام وقتی که تو هوس کردی صدای من را داشته باشی، چه لذتی دارد. خانه جنی شده. شنیدهام اگر چهار قُل بزنی به دیوار، به آب بسما... بخوانی، بپاشی چهارگوشهی خانه، دست از سرت برمیدارند. باورت نمیشود؟ سربه سرم میگذارند، جای وسایل را عوض میکنند. دیروز دیدم یکهو ماشین لباسشویی دارد کار میکند. نیم ساعت دنبال قاشق چنگالها گشتم، پیدایشان نکردم، بعد دیدم سرجای همیشگیشان هستند، کار هرروزشان است اذیت کردن من. هنوز نمیدانم حالا که رودر رو شده بودیم، وقتش بود که حرفهای توی دلم مانده را بهش بزنم. نظرم را رک و پوست کنده بگذارم کف دستش... گفتم به نظر من تو یک آدم تکراری و بی خاصیت هستی! همیشه یک جوری، نه جوششی، نه هیجانی، نه تحرکی، خسته نشدی از این همه تکرار؟ از با تو بودن خسته شدم، دلم میخواهد آزاد زندگی کنم، بدون تو، آدم کسل کنندهی گند دماغ! آره گند دماغ(چقد دلم خنک شد اینو بهش گفتم)، اصلا جانم آزاد... بیشتر به حرفهایی دقت کن که روی کتیبه روح آدمها، کندهکاری میکنی! پ.ن:مخاطب خاص دارد، اساسی! فقط کافیست از دهانش خارج شود:«خب، امروز چه خبر؟». بین خودمان بماند، اکثر وقتها همین نخ «ف» را هم نداده، یک دور تا فرحزاد زدم و برگشتم. آن وقت است که شروع میکنم به صحبت از کارهای روزانه و آنچنان با آب و تاب تعریف میکنم که خودم هم باورم میشود قصه گوی خوبی هستم، شاید هم باشم چرا که بارها شده، وسط حرفها و شکوهها و نالهها و غیبتهایم خوابش برده، همانطور جلوی تلویزیون روشن و پرحرفیهای من... من میوهای و کاردی در دست، با پیش دستی که روی پایم گذاشتم، سر که بلند کردم... همان طور جلوی تلویزیون روشن و پرحرفیهای من ... برای دل خودم هم که شده تا آخر حرفهایم را برای خودم تعریف میکنم و به این فکر میکنم که باز هم شام نخورده خوابش برد...
معامله خوبی کردم دیروز؛ چشمهایم را به یک ابر فروختم، قیمت خوبی پیشنهاد کرد من هم پذیرفتم و به جایشان یک جفت تیله شیشهای گرفتم که هرچیز را همانطور که هست نشان میدهد. رشتهای هم به سمت قلب و مغزم ندارد که مایه آبروریزی شود. فقط میبیند، کار چشم مگر فقط این نیست؟!
زن بودن یعنی امروز پیراشکی درست کنی برای دل پسرت، ذرت بوداده درست کنی برای دل دخترت و نهار قورمه سبزی بار بگذاری برای دل همسرت.
زن بودن یعنی وقتی مریض شدی انتظار نداشته باشی کسی یک کاسه سوپ گرم بدهد دستت.
زن بودن یعنی بدانی قیمه را چطور درست کنی، همسرت چطور با اشتهاتر میخورد.
زن بودن یعنی کالری همه مواد غذایی را حفظ باشی اما باز هم اضافه وزن داشته باشی!
زن بودن یعنی لذت کوچک خرید یک رژ لب تازه برای خودت.
زن بودن یعنی...
برعکس تو
من همهی تو را
تو هیچ مرا
خواستی
دیروز رفتنت
امروز دلم
اما نه در قصه ما
شبها مار میشوند
میخزند توی خوابم
دور گردنم
سوگند...
مرا اهلی کن!
توجه نکردی
امروز کتابخانهات را دیدم
«شازده کوچولو» نداشتی
سادهام نگیر
یعنی دست من که همیشه تو را کم دارد!
متشکرم دستهایم که از این به بعد تنهاییام را در آغوش میکشید...
پ.ن: نظرات تبلیغی و گروهی معمولا تایید نمی شن. چه خبره آخه؟!
عین ندید بدیدها...
روسری تازهام را سر میکنم و میروم جلوی آینه. یک بار گرهاش میزنم. یکبار با گیره روسری میبندم، یک بار هم از این مدلهای عربی و یک بار هم از پشت گره میزنم. سعی میکنم با چشمهای تو خودم را ببینم و دوست دارم این رنگ روسری تازه برق به چشمهایت بیاورد.
عین بیجنبهها...
برایم یک جعبه شوکولات خریدهای. دلم نمیآید تندتند بخورم، چشمهایم را میبندم و آرام میمکم تا مزهاش خوب توی دهانم بماند و ببینم کدام طعم بیشتر به تو میآید.
عین چیزی نخوردهها...
آرام و قرار ندارم، حرفهایم را هی توی ذهنم مرور میکنم. میخواهم ببینم چطور به تو بگویمشان تا بیشتر و شاید برای همیشه داشته باشمت.
عین آدم ندیدهها...
حرف دلم را نمیگیری. بیهوا توی خیابان قدم میزنم. یک بار پایم میرود توی چاله پیادهرو، یک بار هم به پیرزنی تنه میزنم و یک بار هم با سر میروم توی در شیشه مغازهای که باز مانده.
عین دست و پا چلفتیها...
هرچه منتظر میمانم از تو خبری نمیشود. سرم را توی بالش فرو میکنم و زار زار گریه میکنم.
عین نینی کوچولوها...
صبح از آینه دستشویی خودم را نگاه میکنم، چشمهایم پف کرده و پلکهایم پایین افتاده. قیافه مزخرفی پیدا کردهام، عین...
... عین شکست خوردهها...!
حالا هم که قاب عکست را روی تخت پیدا کردم؛ نمیدانم چرا هی قاب عکست کثیف میشود؟ کار همانهاست، میدانم. باورت نمیشود ولی یکی از جنها هرروز توی خانه پرسه میزند، چقدر هم شبیه توست...
این خستگی دائم
بیحوصلگی همیشگی
حواس پرتی مزمن
و مزهی تلخ دهان را
از که به ارث بردم؟
آینه احتمالا در آن لحظه خیلی تعجب کرده بود، تعجب را توی چشمهایش میدیدم...!
| Design By : LoxTheme.com |

