سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
لــعل سـلـسـبیــل


لــعل سـلـسـبیــل


دیگر حوصله­شان را نداشتم. وقتی دلم تنگ می­شد این­ها خودشان را می­انداختند وسط و هی چیلیک چیلیک اشک می­ریختند پایین، انگار که اشک ریختن هنر است. هوایم را نداشتند، بارها جلوی این و آن ناخواسته اشکشان سرازیر شد و خجالت زده­ام کردند. خلاصه که از دستشان راضی نبودم، زود افشایم می­کردند. 
معامله خوبی کردم دیروز؛ چشم­هایم را به یک ابر فروختم، قیمت خوبی پیشنهاد کرد من هم پذیرفتم و به جایشان یک جفت تیله شیشه­ای گرفتم که هرچیز را همانطور که هست نشان می­دهد. رشته­ای هم به سمت قلب و مغزم ندارد که مایه آبروریزی شود. فقط می­بیند، کار چشم مگر فقط این نیست؟!


 


نوشته شده در چهارشنبه 27/2/91ساعت 12:57 صبح توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

زن بودن یعنی دائره­المعارف زنده وسایل خانه و آشپزخانه و محتویات یخچال و کابینت­ها و... بودن، با حفظ جای دقیق و تعدادشان!
زن بودن یعنی امروز پیراشکی درست کنی برای دل پسرت، ذرت بوداده درست کنی برای دل دخترت و نهار قورمه سبزی بار بگذاری برای دل همسرت.
زن بودن یعنی وقتی مریض شدی انتظار نداشته باشی کسی یک کاسه سوپ گرم بدهد دستت.
زن بودن یعنی بدانی قیمه را چطور درست کنی، همسرت چطور با اشتهاتر می­خورد.
زن بودن یعنی کالری همه مواد غذایی را حفظ باشی اما باز هم اضافه وزن داشته باشی!
زن بودن یعنی لذت کوچک خرید یک رژ لب تازه برای خودت.
زن بودن یعنی...


 


نوشته شده در جمعه 22/2/91ساعت 8:9 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

قانع نبودم
برعکس تو
من همه­ی تو را
تو هیچ مرا
خواستی 


تازگی فاتحه زیاد می­خوانم
دیروز رفتنت
امروز دلم


ناجی آخرش می­آید
اما نه در قصه ما


عزیزم­ها و دوستت دارم­هایی که نگفتی
شب­ها مار می­شوند
می­خزند توی خوابم
دور گردنم


به خاطره­هایی که فرصت نشد بسازیم
سوگند...


فریاد می­زدم:
مرا اهلی کن!
توجه نکردی
امروز کتاب­خانه­ات را دیدم
«شازده کوچولو» نداشتی


ساده می­نویسم اما
ساده­ام نگیر


دست­کم می­دانی یعنی چه؟
یعنی دست من که همیشه تو را کم دارد! 


 


نوشته شده در سه شنبه 19/2/91ساعت 10:21 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

متشکرم آسمان که این چند وقت آبی­تر بودی. متشکرم آینه که لبخندم را این روزها توی خودت پررنگ قاب کردی. متشکرم از قدم­هایم که شادمانه به جلو پیش رفتند. متشکرم از دیوارها که این مدت خودشان را قایم کردند. متشکرم نفس­هایم، که پا به پای ضربان قلبم تندتر شدید.


متشکرم از تو حداقل فهمیدم عشق وجود دارد، اما دست من بهش نمی­رسد.
متشکرم دست­هایم که از این به بعد تنهایی­ام را در آغوش می­کشید...


پ.ن: امشب توفیق پیدا کردم به وب دوستانی که از ابتدای سال 91 به لعل سلسبیل آمدند و برام نظر گذاشتند، سر بزنم. یه احساس خوشحالی زیرپوستی دوستانه دارم الان!
پ.ن: نظرات تبلیغی و گروهی معمولا تایید نمی شن. چه خبره آخه؟! 


نوشته شده در چهارشنبه 13/2/91ساعت 8:45 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

آهنگ مورد علاقه­ام را می­گذارم روی زنگ گوشی همراهم. بعد از تلفن خانه هی زنگ می­زنم به خودم تا ببینم شنیدن آهنگ مورد علاقه­ام وقتی که تو هوس کردی صدای من را داشته باشی، چه لذتی دارد.
عین ندید بدیدها...
روسری تازه­ام را سر می­کنم و می­روم جلوی آینه. یک بار گره­اش می­زنم. یک­بار با گیره روسری می­بندم، یک بار هم از این مدل­های عربی و یک بار هم از پشت گره می­زنم. سعی می­کنم با چشم­های تو خودم را ببینم و دوست دارم این رنگ روسری تازه برق به چشم­هایت بیاورد.
عین بی­جنبه­ها...
برایم یک جعبه شوکولات خریده­ای. دلم نمی­آید تندتند بخورم، چشم­هایم را می­بندم و آرام می­مکم تا مزه­اش خوب توی دهانم بماند و ببینم کدام طعم بیشتر به تو می­آید.
عین چیزی نخورده­ها...
آرام و قرار ندارم، حرف­هایم را هی توی ذهنم مرور می­کنم. می­خواهم ببینم چطور به تو بگویمشان تا بیشتر و شاید برای همیشه داشته باشمت.
عین آدم ندیده­ها...
حرف دلم را نمی­گیری. بی­هوا توی خیابان قدم می­زنم. یک بار پایم می­رود توی چاله پیاده­رو، یک بار هم به پیرزنی تنه می­زنم و یک بار هم با سر می­روم توی در شیشه مغازه­ای که باز مانده.
عین دست و پا چلفتی­ها...
هرچه منتظر می­مانم از تو خبری نمی­شود. سرم را توی بالش فرو می­کنم و زار زار گریه می­کنم.
عین نی­نی کوچولوها...
صبح از آینه دستشویی خودم را نگاه می­کنم، چشم­هایم پف کرده و پلک­هایم پایین افتاده. قیافه مزخرفی پیدا کرده­ام، عین...
... عین شکست خورده­ها...!


نوشته شده در شنبه 9/2/91ساعت 9:34 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |


خانه جنی شده. شنیده­ام اگر چهار قُل بزنی به دیوار، به آب بسم­ا... بخوانی، بپاشی چهارگوشه­ی خانه، دست از سرت برمی­دارند. باورت نمی­شود؟ سربه سرم می­گذارند، جای وسایل را عوض می­کنند. دیروز دیدم یکهو ماشین لباسشویی دارد کار می­کند. نیم ساعت دنبال قاشق چنگال­ها گشتم، پیدایشان نکردم، بعد دیدم سرجای همیشگی­شان هستند، کار هرروزشان است اذیت کردن من.
حالا هم که قاب عکست را روی تخت پیدا کردم؛ نمی­دانم چرا هی قاب عکست کثیف می­شود؟ کار همان­هاست، می­دانم. باورت نمی­شود ولی یکی از جن­ها هرروز توی خانه پرسه می­زند، چقدر هم شبیه توست...



نوشته شده در سه شنبه 5/2/91ساعت 10:39 صبح توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

هنوز نمی­دانم
این خستگی دائم
بی­حوصلگی همیشگی
حواس پرتی مزمن
و مزه­ی تلخ دهان را
از که به ارث بردم؟


 


نوشته شده در شنبه 2/2/91ساعت 5:21 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |


   حالا که رودر رو شده بودیم، وقتش بود که حرف­های توی دلم مانده را بهش بزنم. نظرم را رک و پوست کنده بگذارم کف دستش... گفتم به نظر من تو یک آدم تکراری و بی خاصیت هستی! همیشه یک جوری، نه جوششی، نه هیجانی، نه تحرکی، خسته نشدی از این همه تکرار؟ از با تو بودن خسته شدم، دلم می­خواهد آزاد زندگی کنم، بدون تو، آدم کسل کننده­ی گند دماغ! آره گند دماغ(چقد دلم خنک شد اینو بهش گفتم)، اصلا جانم آزاد...
   آینه احتمالا در آن لحظه خیلی تعجب کرده بود، تعجب را توی چشم­هایش می­دیدم...!



نوشته شده در چهارشنبه 30/1/91ساعت 10:41 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |


بیشتر به حرف­هایی دقت کن که روی کتیبه روح آدم­ها، کنده­کاری می­کنی!


پ.ن:مخاطب خاص دارد، اساسی!



نوشته شده در یکشنبه 27/1/91ساعت 2:14 صبح توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

 


فقط کافی­ست از دهانش خارج شود:«خب، امروز چه خبر؟». بین خودمان بماند، اکثر وقت­ها همین نخ «ف» را هم نداده، یک دور تا فرحزاد زدم و برگشتم. آن وقت است که شروع می­کنم به صحبت از کارهای روزانه و آن­چنان با آب و تاب تعریف می­کنم که خودم هم باورم می­شود قصه گوی خوبی هستم، شاید هم باشم چرا که بارها شده، وسط حرف­ها و شکوه­ها و ناله­ها و غیبت­هایم خوابش برده، همان­طور جلوی تلویزیون روشن و پرحرفی­های من... من میوه­ای و کاردی در دست، با پیش دستی که  روی پایم گذاشتم، سر که بلند کردم... همان طور جلوی تلویزیون روشن و پرحرفی­های من ... برای دل خودم هم که شده تا آخر حرف­هایم را برای خودم تعریف می­کنم و به این فکر می­کنم که باز هم شام نخورده خوابش برد...


 


نوشته شده در جمعه 25/1/91ساعت 7:23 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

Design By : LoxTheme.com