سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ


لــعل سـلـسـبیــل

ببخشید که کمی طولانی شد ! ممنون از همه ی اونایی که تحمل می کنند ...

شاید یک هفته ای هست که آنجا افتاده . کسی دیگر کاری به کارش ندارد . خوب به نظرم از اول زندگی اش هم کسی کاری به کارش نداشته . آخر چه کسی با یک سوسک بی تربیت و کثیف می تواند کاری داشته باشد ؟ من یکی که جنازه ی چندش آورش را هم نمی توانم تحمل کنم ! نمی دانم چرا از مورچه ها خبری نیست ؟ آخر معمولا این طور موارد رسم است که ... ای بابا چرا مسخره بازی در می آوری و عقده هایت را سر یک عدد سوسک مرده ی بدبخت خالی می کنی؟ خوب بهتر است بگویم ... رسم که نه !‌بر حسب غریزه و چه می دانم از این جور کلمات قلنبه سلنبه این طور وقت ها مورچه ها سر و کله شان پیدا می شود . قطار قطار مورچه به دور جنازه ی یک سوسک مرده . حتما بعد از تکه تکه کردن جسد یک سوسک چاق و چله ، یا نه مثل این یکی کوچولو موچولو ، مغازه ی قصابی مورچه ها آباد می شود . یه کاغذ هم می زنند پشت شیشه با این مضمون : « گوشت تازه ی " سوسک جوان " رسید !‌» آخر دم مغازه های قصابی می نویسند : « گوشت تازه ی بره » ! حالا من از کجا بدانم به بچه ی یک سوسک یا سوسک جوان چه می گویند اصلا ؟ زندگی کدام سوسکی آنقدر اهمیت دارد که آدم بیاید خودش را درگیر این چیزها کند ؟ اصلا همین قدر هم که من می نویسم به خاطر جنازه ی چندش ناک و بی ریخت این سوسک است که سر از اتاق من در آورده . تازه اگر هم چیزی می نویسم مدح و ستایشش نمی کنم که ؟!

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 86/11/25ساعت 10:42 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

    

     پرده ی اول :
مادر برای دختر کوچکش حرف می زند ، از زندگی خودش می گوید و از اینکه زندگی بدون عشق هیچ طعمی ندارد . از ازدواج اجباری اش می گوید و از مردی که نمی تواند درکش کند . مادر به دختر کوچکش می گوید نمی خواهم تو مثل من زندگی کنی . تو باید عاشق بشوی و بعد ازدواج کنی . من همیشه تو را در دانتخاب آزاد می گذارم و به تو اجازه می دهم که راه زندگی خودت را پیدا کنی . من همیشه پشت تو هستم .
     پرده ی دوم :
دختر کوچک با این حرفها بزرگ می شود . حرفها هنوز چندان برایش مفهوم نیست . اما سخت کوش است و به آینده امیدوار . مادر دخترک همچنان او را تشویق می کند و دل دخترک به حرفهای مادرش گرم است . پدرش نیز با سکوت کارهای او را تایید می کند .
     پرده ی سوم :
دخترک حالا کمی بزرگتر شده است . همچنان سرش داغ است . نگاه های هوس آلود و خواهشهای زودگذر را کنار می زند . حسابی مستقل بار آمده است و مغرور ؛ برای خودش یک پا صاحب نظر شده است !
     پرده ی چهارم :
دختر نفهمید چه بر سر دلش آمد و حتی چه شد ؟ وقتی به خودش آمد که دید دل را مدتی ست باخته . اما دو دو تا چهار تا هم که کرد دید این انتخاب ، انتخاب خوبی ست . همان کسی را پیدا کرده که دنبالش بوده . و او هم آرزوی طرف مقابلش است . خیلی خوشحال بود که از این به بعد زندگی را با طعم عشق می چشد .
     پرده ی پنجم :
مادر دختر از این عشق خبر ندارد . دختر دوست دارد مادرش را در جریان بگذارد اما پسر به او می گوید در حال حاضر همه ی شرایطه مهیا نیست ، کمی صبر کن ... دختر قبول می کند .
     پرده ی ششم :
دختر وقتی قضیه را فهمید که دیر شده بود و برایش لقمه را گرفته بودند . باور چنین چیزی برایش سخت بود . دختر و پسر عاشق به هم ریختند . هرکاری از دستشان برآمد کردند تا این فرد سوم عشقشان را به تاراج نبرد . عشقی که پاک خلق شده بود و پاک هم مانده بود می رفت تا به ویرانی برسد . تحمل این سرنوشت و تسلیم این عاقبت برای هر دو سخت بود .
     پرده ی هفتم :
دختر فکر کرد مادر حرفهایش را درک می کند . سفره ی دلش را پیش مادرش باز کرد . گفت که عاشقم و دیگری را دوست دارم و دلم می خواهد زندگی ام را با عشق آغاز کنم . مادر دخترک اما رویه اش را عوض کرده بود ؛ تمام حرفهایی را که قبلا گفته بود نقض کرد و به دختر گفت که عشق آب نمی شود ، نان نمی شود ؛ صلاحت را پدر و مادرت بهتر می دانند، اصلا عشق حقیقی بعد از ازدواج به وجود می آید نه قبل آن !
     پرده ی هشتم :
دختر درمانده تصمیم به جنگ گرفت ، نبرد برای عشق ؛ اما شب و روزش تبدیل به کابوس شد . پسر عاشق به هم ریخته بود ، دختر نمی دانست طرف چه کسی را بگیرد؟ پدر و مادر یا عشقش ؟ پدر و مادر سرسختانه با عشقش مخالفت می کردند و بهانه های واهی می آوردند . می گفتند نفر سوم همه ی شرایطش بهتر از عشق دختر است . دختر کاری به موقعیت نداشت و هیچ درک نمی کرد چرا پدر و مادرش عوض شدند؟ با این حال برایش خیلی سخت بود به خاطر عشق چند ماهه ، عشق چندین و چند ساله ی پدر و مادرش را نادیده بگیرد و آنها را از خود برنجاند .
     پرده ی نهم :
پسر عاشق گفت اگر تو را با غریبه ببینم خودم را نابود می کنم . دختر نمی دانست این حرف غیر منطقی را باید باور کند یا نه؟ اگر او باعث مرگ یک نفر دیگر می شد؟ تصورش هم خیلی سخت بود . به هر طریقی سعی کرد پسر مجنون را از این کار منصرف کند . ولی نفهمید که در این کار موفق شد یا نه ؟
     پرده ی دهم و آخر :
از روی زندگی دختر قصه ی ما هیچ کس فیلمی نخواهد ساخت . توی فیلمها معمولا نتیجه به نفع پسر و دختر عاشق تمام می شود اما دختر قصه ی ما پدر و مادرش را به عشقش ترجیح داد . هرچند هیچ وقت در عاشق بودنش شک نکرد !


نوشته شده در جمعه 86/11/19ساعت 1:25 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

 

معیار ها و ملاک یک گنجشک برای انتخاب جفت چیست ؟
     شاید این یکی از سوالات احمقانه ای باشد که ذهنی احمق تر در جست و جوی آن است ! شاید این اولین و آخرین بار باشد که در عمرتان با چنین سوالی مواجه می شوید ، شاید بهتر باشد که با خیالی راحت و آسوده از کنار این سوال عبور کنید و به این کاری نداشته باشید که معیار یک گنجشک برای ازدواج چیست ؟ آب ؟ غذا ؟ تولید مثل ؟ آیا یک گنجشک در طول زندگی اش به این فکر می کند که چند تا بچه داشته باشد و چگونه کنترل جمعیت کند ؟
    خدای گنجشک مگر همان خدای ما نیست ؟ یک گنجشک مگر چند بار به این دنیا می آید و می رود ؟ چرا من ، یک انسان ، اشرف مخلوقات دائم به این چیزها فکر کنم و یک گنجشک ... فکر می کنم یک گنجشک در طول روز خیلی خیلی کمتر از من ، یک انسان ، اشرف مخلوقات با هم نوعانش دعوا می کند ، بحث می کند و به پرو پایشان می پیچد !
    یک گنجشک نوکش را به اندازه ی غذایش باز می کند و من ، یک انسان ، اشرف مخلوقات ، فقط به فکر تلنبار کردن و انباشتن دارایی هایم هستم ، دارایی که نه ! تلنبار کردن و انباشتن چند هزار و یک فرمول ! چند رابطه و چند مسیر ... تا مثلا راحت زندگی کنم ؟! مگر یک گنجشک راحت زندگی نمی کند؟ چه کسی دیده و شنیده که یک گنجشک در زمستان لباس گرم بپوشد و در تابستان تی شرت ؟!! من از خدای گنجشکها می خواهم تا مرا یک گنجشک کند ، یک گنجشک خوشبخت که زیباترین لانه ی گنجشکی روی بلندترین درخت دنیا را داشته باشد ... وااای باورم نمی شود ! از امروز من یک گنجشکم ! »

   مرد کاملا توی نیمکت پارک فرو رفته و با حیرت مشغول خواندن این نامه بود که آن را از روی زمین پیدا کرده بود ... بی خبر از گنجشکی که روی پایین ترین شاخه ی درخت نشسته بود و هیچ وقت معنای زندگی انسانی اش را نفهمیده بود !


نوشته شده در یکشنبه 86/11/14ساعت 7:20 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

 

رد اشکی جامانده بر دل عینکی پیر ؛ که تنها یک نفس گرم می طلبد برای ها شدن و زدودن این رد اشک ، ردی که خود بقایای داغی ست بر دلی و مرهمی که نبوده و چشمی که جوشیده ... به جای آب ، این گوهر حیات ، اشک زائیده شده . و اینک عینک پیرم ، عینک قاب فلزی قرمز رنگم ( که دائم به چشمهایم دهن کجی می کنند که عصای دستتان هستم ) محرم اسرار من شده است . او نیز کاری در مقابل ریزش اشک نتوانسته بکند جز جای دادن این داغ بر دل شیشه ای خود که از پشت آن همه چیز پیداست .
     اما با وجود این پرده ی اشک ، دیگر چیزی پیدا نیست . حتی با وجود آن عینک قاب فلزی قرمز رنگ که ادعایش می شود خوب می بیند شاید بهتر از چشمهای من ! عینک من نمی داند چشمهای من از بس خوب دیده اند و همه چیز را همان گونه که بوده ، دیده اند ، حال نمی توانند خوب ببینند . و اگر از او هم آن اندازه که از چشمهایم کار کشیده ام ، کار بکشم پیرتر و فرسوده تر از چشمهایم می شود .
     عینک من در ظاهر تنها جسمی ست سرد و فلزی ، اما من هزاران بار به آن روح داده ام و شاید به این خاطر که او روح دارد اکنون دارم از او می نویسم . تصور می کنم که خداوند در روز رستاخیز مرا با این عینک محشور می کن و از او درست مثل چشمهایم می خواهد که بگوید چه ها دیده است ....
     عینک من دید که شبها زیر لحاف چه کتابها که نخواندم ، حالا چند تایش ضاله هم باشد که باشد ! عینک من دی که هر روز به صندوق صدقات سرکوچه مان لبخندی نثار کردم ، شاید دید و نفهمید که چرا می بیند؟ شاید هم ندید ولی فهمید که چرا بعضی وقتها سرم را در مقابل بعضی چیزها پایین می اندازم که نبینمشان ! شاید او اولین و آخرین عینکی نبوده باشد که به خاطر وجود صاحبش با ارزش شد . شاید خودش این را دید و نفهمید ، شاید هم دید و فهمید ...
     هیچ وقت از عینکم نخواستم که ذره بینی ببیند و همه چیز را زیر میکروسکوپ و از پشت عدسی اش ببیند و به این خاطر باید همیشه از من و چشمهایم سپاسگذار باشد . عینک من کهنه شرابی است که هرچه بیشتر رنگ دسته هایش بریزد و هرچه شیشه هایش بیشتر غبار بگیرند بیشتر جان می گیرد و حرفی دارد برای گفتن ...
     عینک  من از پشت ویترین مغازه به من چشمک زد و گفت : مرا بخر ! دوست دارم مال تو باشم و من مقاوم تر بودم از مامان که جفت پایش را کرده بود در یک لنگه کفش و می گفت این عینک را نخر !‌ مگر روزی همان کفشهای بی ریخت مامان از او نخواسته بودند که بخردشان ؟ راستی چرا آدمها اینقدر فراموشکارند ؟ برخلاف سلیقه ام صاحب عینک قاب فلزی زرشکی رنگی شدم ، همه می دانستند و شاید دیگر الان ندانند که من از رنگ قرمز بیزارم ؟!
     توی این دنیای خدا تنها یک نفر است که دوست ندارد مرا با این عینک ببیند ؛ نه این عینک که هر عینک دیگری ! شاید به این خاطر که او دوست ندارد در وجود من اگر عیبی هم هست ، آن را ببیند ... شاید می خواهد چشمهایش را گول بزند ... او از معدود افرادی ست که اعتراف نکرده چقدر با این عینک چهره ام ادیبانه می شود و شاید هم شبیه نویسنده های بزرگ !!‌ مثلا چخوف !!!
     به خاطر عینک قاب فلزی قشنگم عینک دیگری را به چشم نمی زنم ، دوست دارم تا زمانی که او به چشمهایم وفادار است من هم به او وفادار باشم . هرچند به خاطرش سلیقه ی شخصی ام را نقض کرده ام و این بهای کمی نیست که برای بدست آوردنش پرداخته ام ! نوشتن در مورد یک وسیله ی شخصی مثل عینک شاید از دید بعضی ها ابلهانه باشد ، ولی من عشق می ورزم و دوست دارم هرآنچه را که وادارم می کند بهتر ببینم یا حتی بهتر دیده بشوم !
     شاید عینک من یک آنتی نور حساس باشد و مقابل نور از خودش واکنش نشان بدهد ، شاید بعضی وقتها چون کنه ای چسبیده به دماغم آزارم بدهد و برای دیدن از پشت او مجبور باشم سرم را بالاتر بگیرم چون قاب نه چندان عریضش وسعت دید محدودی دارند ... اما من دوست دارم اولین انسانی باشم که از پشت قاب محدود یک عینک هم می تواند همه چیز را با ذهنی باز و در سطح وسیع ببیند ؛ دوست ندارم محصور باشم به اندازه ی دیدی که یک عینک به من اجازه می دهد ببینم ...
     دوست دارم عینکم را بشویم ، با آب زلال نهری که چیزی جز حقیقت از آن نمی تراود . دوست دارم با همین عینک که همه چیز را همان گونه که هست می بیند ، فراواقعی ببینم . چند گام از چشمهایم جلوتر ببینم ، حتی اگر مجبور بشوم هزاران شیشه ی عینک در مقابل دیدگانم داشته باشم و بار سنگین آنها را بر روی صورتم احساس کنم ...
     با عینکی به نام عشق ؛ زاویه ی دوست داشتن و احساس را می بینم و این عینکی با دید و افق دور آینده است که مرا از اوج بالهای خیال به روی زمین می آورد و به من می گوید که اطرافت را خوب نگاه کن و از حال غافل نشو ... برای نوشتن ، عینک روزمرگی را از روی چشمهایم برمی دارم و گاهی عینک خیال را به چشمهایم می زنم و گاهی آنقدر با این عدسی ها بازی می کنم تا چیزی جدید بیافرینم . من عاشق خلق کردنم و دوستدار خوب دیدن ...

دلم می خواهد همه به این باور برسند که :« همانگونه می بینند که دوست دارند ببینند ... »  

 


نوشته شده در جمعه 86/11/5ساعت 5:35 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

 

   چه بنامم این روزهای درد آلود را و چه صفتی برایش انتخاب کنم که شایسته ی هرآنچه باشد که در اوست ؟
     این بار بر خلاف همیشه کلمات از نوک قلمم تراوش نمی کنند و مبهوت مانده ام که چه بنویسم و چه بگویم و از کجا ؟ فکرم آنقدر کوته است که به جایی قد نمی دهد . همیشه به عظمت این روزها و شب ها فکر می کردم و همین طور صاحب عزا ؛ چه کرد که این همه ماند ؟ چه گفت که فریادش بعد از این همه سال به گوش من و امثال من رسید ؟ شرمگین می مانم در پای این همه بزرگی و این همه گذشت و این درس تاریخی و این نوای « هل من ناصر ینصرنی » که می خواهم آن را به گوش جان بسپارم ولی باز هم در وجود خود احساس ضعف می کنم .
    رمز و رازی دارد این عاشقی ! سری ست و این نوای نی که دل ها را بی تاب کرد و آماده ی این همه گذشت ؛ برگ برگ تاریخ از مقابل چشمانم می گذرد اما هر وقت به این صفحه ( می خواهم آن را برگ عاشقی بنامم ) می رسم دوست دارم ساعت ها پای حرفهای این برگ خونین بمانم . می دانم ، معرفتم آنقدر نیست که حتی مغروق این دریا بشوم اما چه خوب عمل این غریق به جانم می نشیند و به من می آموزاند هر آنچه را که یادگرفتنی ست . ولی این همه ی عمل نیست ! محشری دیگر باید تا صحنه ی امتحان پیش چشمانم بیاید و من و هزاران مانند من دیگر بر دلهامان نقش بزنیم .
این روزها دلها طوفانیست ، دردی به قلوب چنگ می زند و چشمهای اشک آلود را بی قرار می کند؛
 کی دوباره خواهد بارید این دلهای باران زده ؟
کی مشق های انتظارمان خط خواهد خورد ؟
                                                         حسینی مان کن در صحرای انتظار و چیدن میوه های دلمان را نزدیک کن ای پسر حسین «علیه السلام » !  
                                                       یا محبوب القلوب ادرکنی !


نوشته شده در پنج شنبه 86/10/27ساعت 4:40 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

از عشق تازیانه خورده ام ؛ تازیانه ای به تلخی جامی زهر و آلودگی یک نگاه و یک دنیا حسرت ... و اینک چیزی جز تکفیر ، تکفیر ابدی روح زخمی مرا آرام نمی کند .
در هر کوی و برزن به دنبال عشق گشتم اما آن را ساده انگاشتم . چه ساده گذاشتم کبوترم به آسمان پرواز کند و بال در نیاوردم برای شتافتن به سوی آن . باید می رفتم ، حتی اگر در چنگ عقاب حوادث تکه تکه می شدم ! من ترسیدم و در عشق ترس را راهی نیست . ترسیدم از بالهای شکسته و نمی دانستم اول و آخر این بالهای شکسته است که نصیب من می شود .
تکفیرم کنید چون می خواهم تغییر قبله بدهم ، نه به این خاطر که کعبه ام را ، کعبه ی آمالم را گم کرده ام ، نه ، بدین خاطر که همه وجودم را ذرات بی رحمی در خود بلعیده است و چشمانم نوری ندارند برای دیدن قبله ی واقعی ام . تنها امیدم این است که قلب سنگی ام ترک بردارد تا بلکه بالهای شکسته ام  ترمیم شوند .
نمی دانم با تکیه به کدام آئین نماز به جای بیاورم و با تعهد به کدام دین ، روزه ی تلخم را افطار کنم . شاید این روزه ی سکوت تا ابد قلب مرا در خود بفشارد و لال شوم از گفتن حقیقت ، حقیقت که می گفت مرا فریاد بزن و بگو که دوستت دارم ! بگو که عشق اول و آخرت من هستم ، اما من نتوانستم !
می ترسم از گفتن حقایق که شاید تکفیر را مجازات اندکی بدانید برای پرونده ی سیاه اعمالم .
و آرزوی مرگ آرزوی شیرینی ست که فکرم را نوازش می دهد .
به پهنای اشک روی صورتم سوگند بودن را تاب نمی آورم !
ای کاش همه فکر کنند این چند سطر، از دفتر خاطرات نوجوان عاشق پیشه ای ست که از عشق چیزی جز نام آن نشنیده است !

 


نوشته شده در جمعه 86/10/21ساعت 8:47 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

1-« گشتم نبود ، نگرد ... نیست !‌»

2-« نگشتم ، خودش با پای خودش در خانه ام آمد ، محلش نگذاشتم ، راهش را کشید و رفت !‌»

3-« گشتم ، اما به گمانم خوب نگشتم ، شاید اگر بهتر دنبالش بگردم پیدا شود !‌»

4-« نگشتم ، اما می دانم هست ، نمی گردم ، ای کاش می شد تنبلی ام را کنار بگذارم و دنبالش بگردم ، شما دیگر تنبلی نکنید مثل من !‌»

5-« گشتم ، خیلی هم گشتم ، هر بار پیدایش کردم با خود گفتم شاید او نباشد ، رهایش کردم و به دنبال دیگری گشتم !‌»

6-« گشتم ، تمام عمرم را در حال گشتن سپری کردم ، آنقدر که همین روزهاست به عنوان یک موتور جست و جو استخدامم کنند !‌»

7-« گشتم ، به هر راه و کوره راهی سر زدم ، سراغش را از همه ی دکه های روزنامه فروشی و دست فروش ها گرفتم ، فکر کنم تمام شده باشد ! »

8-« گشتم ، به اندازه ی کافی گشتم ، فکر کنم خودش نخواست پیدا شود !‌»

9-« نگشتم ، ولی به دیگران سپردم برایم پیدا کنند !‌»

10-« گشتم ، همه ی هستی ام را فدای یافتن او کردم ، از همه چیزم به خاطر او گذشتم ، وقتی دیگر یک سکه ی کوچک هم در جیب نداشتم او را پیدا کردم که داشت به من لبخند می زد . »

11-« گشتم ، او هم مثل من از منتظر ماندن برای پیدا شدن خسته شده بود ، چه خوب شد یافتمش !‌»

12-« گشتم ، پیدایش کردم ، خودش بود ! چشم ها و دلم گواهی دادند که درست پیدایش کرده ام ، ولی من گمشده ی او نبودم ! ترکم کرد ... »

13-« نگشتم ! گشتن نیاز نداشت . همین نزدیکی ها بود ، فقط چشمهایم را خوب باز کردم تا دیدمش ! شما هم چشمهایتان را درست باز کنید ، شاید ببینیدش ! »

14-« گشتم ! الان هم دارم می گردم ، فکر کنم فقط چند منظومه تا او فاصله باقی مانده باشد ولی من می دانم ، بالاخره به او می رسم و پیدایش می کنم ! »

15-« گشتم ، فکر کنم پیدایش کردم ، برایم از توی کوپه ی قطار دست تکان داد و رفت ... هرچه دویدم به او نرسیدم !‌»

16-« گشتم ، پیدایش کردم ، اما وقتی پیدایش کردم که مال دیگری شده بود ، انگار دیر شده بود ... »

17-« گشتم ! آنقدر در این مسیر زخمی و لت و پار شدم که وقتی پیدایش کردم مرا نشناخت و فکر کرد گمشده ی او نیستم !‌»

19-« نگشتم ولی هر روز در خواب می بینمش . می دانم بالاخره یک روز در خانه ام را می زند و من  به او خوش آمد می گویم !‌»

20-« گشتم ، باز هم می گردم ، با اشتیاقی بیش از این هم می گردم چرا که دوست ندارم همیشه در این حسرت باشم که اگر بهتر می گشتم شاید پیدایش می کردم ... »

21-« گشتم و گشتم ... خیلی گشتم ... گشتم و گشتم تا بالاخره به خودم رسیدم ، خوشحالم که گمشده ام را در درون خودم پیدا کردم ! »

«از همه ی دوستان عزیزم خواهشمندم امانتداران خوبی برای نوشته هایم باشند .»

 


نوشته شده در پنج شنبه 86/10/13ساعت 10:18 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

دلگیرم از دنیای کوچک آدمها !

به تو ای خالق زیبایی ها و زشتی ها ، به تو ای خالق شادی ها و درد ها ...

     چه خوب است من‌ ؛ یک انسان ، مانند همه ی انسان های دیگر ، شاید کمی بلند تر از بعضی ، شاید کوتاه تر از خیلی ها ، شاید زیباتر ، شاید زشت تر ، شاید ... دستهایم را به سمت آسمان بلند کنم ... تا یادم نرود که من یک انسانم و یک بنده ، بنده ای که در بند نیست ، بنده ای که تنها امتیازش با موجودات دیگر اختیار است و حق انتخاب ؛ حق انتخاب که رنگ زیبایی می زند به زندگی یک انسان ، یک موجود زنده در یک قرن ، در یک عصر ، در عصر دود ، در عصر حرص ، در عصر آز ،‌در عصر جنگ ... که مانند انسانهای هزاران سال قبل در قید بندی نیست ، مسیری سخت پیش رو دارد و دست های باز ، قلبی که در ابتدا سرشار از عطوفت و مهر به خداست و چون امانتی گرانبها در اختیار انسان قرار داده شده . قلبی شیشه ای در سینه ی انسانی که آزاد است این امانت الهی را بر زمین افکند یا نه ... آن را به سلامت به دست صاحبش برساند ... مهم نیست در این مسیر دستانش زخمی می شوند و پر از پینه ، مهم نیست چند زخم و چند چین و گره بر پیشانی اش افکنده می شود ...
     او باید برود ، ماندن جایز نیست ، ماندن کار انسانهای کار آزموده نیست ، انسانها باید آبدیده شوند ، چون فولاد و صیقلی شوند چون لعل ، لعلی گرانبها بر روی کره ای خاکی ، باید همه ی فرشته ها یک صدا فریاد کنند که خاکی ، تبدیل به لعل شد . از لعل هم با ارزش تر . چیزی با ارزش تر از قلبی که به درگاه خداوند سالم رسیده باشد نیست .
     کودکی در گهواره می خندید . قلبش در سینه می درخشید . با به دنیا آمدن او مادرش نیز پاک شده بود از همه ی گناهانی که کرده بود ، تولد یک کودک چقدر مبارک است ! چون با ورود او یک انسان دیگر هم بخشیده شد ، پاک شد ... از رنج گناه در امان ماند و ندای ملکوتی را شنید ... فرشته ها بر مادر این کودک بشارت می دادند که از این به بعد بیشتر مواظب اعمالت باش . فرشته ای کوچک ، فرشته که نه ، انسانی برتر از همه ی فرشته ها در کنار تو خوابیده است . از امروز تو نیز مثل این کودک هستی ، پاک و معصوم ... فرشته ها هم دلشان می خواست مادر شوند ، مادر بودن را تجربه کنند ، چه خوب است انسان بودن ! و انسان ماندن ...
     بندی نیست ، قیدی نیست ، نه گرسنه اش می شود و نه تشنه اش می شود . نه روز می شناسد نه شب ، زمان و مکان برایش گم است . خود را کنار زده است ، خود را جا گذاشته است ، از خود گذشته است ، خود را دیگر نمی شناسد ، نه به واسطه ی غرور که به خاطر سیرت خاکی اش ، او می رسد ! او توان رسیدن را دارد ... خدا او را به سوی خود می خواند ، بنده اجابتش می کند ، لبیک می گوید و بیش از پیش بی تاب می شود ، بی قراری را تجربه می کند ، به هیچ چیز جز وصال راضی نمی شود ، احساس عطش می کند اما نه عطش برای آب که لبهای قاچ خورده اش گواه از چیز دیگری می کنند ...
     می خوانمت ! می خواهمت ! تک تک ذرات وجودم ... وجودی که تو آن را به من دادی ، این تو بودی که امانتت را در قلب من گذاشتی ... می خواهم باز پسش بیاورم ، رنج کشیدم ، درد کشیدم و زخم زبان شنیدم ، یاری نداشتم ، یاوری نبود ،‌تنها تو معبودم بودی که دستان مرا گرفتی و بالا کشیدی ... تنها تو ... تو بودی که صدایم را شنیدی ، ضجه هایم در دل تاریکی و تنها تو بودی که مرا دیدی و زانوان لرزانم را و صدایم را که از ترس بزرگی تو می لرزید ...
     در نور به رقص می آیم ،‌می خواهم نور بشوم ، در نور ذوب بشوم ، می دانم ... بالاخره با نور یکی می شوم ، نور از آن من است ، تمام ذرات خاکی وجودم را کاویده ام و جز نام تو چیزی ندیده ام ، می دانم که از پی این غبار نور است ، من اولین اشعه های این نور را دیدم ... آه معبودم ...

 


نوشته شده در یکشنبه 86/10/2ساعت 6:5 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

 

در خواب دیدم یک نفر به قلبش چوب حراج زده بود
سینه اش را گشوده
قلبش را که تند و گرم می زد به نمایش گذاشته بود
می گفت :
« اگر من فقط همین جسمم بگذار این جسمم را به حراج بگذارم
چرا که یک بوسه از این جسم من چیزی کم نمی کند
یا یک آغوش مگر چه خرجی بر می دارد؟
بوسه جفتی هزار تومان
آغوش هم دقیقه ای هزار تومان
چوب حراج زدم به قلبم ،
از این ارزان تر کجا می توانی پیدا کنی؟
مفت است !
جفتی هزار تومان ؛
یک بار بگیری مشتری می شوی ...»
تنها استدلالش این بود
«چیزی از جسمش کم نمی شود ؛
این کار سود خالص است . »
در روزنامه ها هم آگهی داده بود :
- مزایده ی شماره ی 666 -
در به در دنبال مالکی برای قلب شماره ی 666 می گردیم ،
شرایط واگذاری عالی ست ؛
اکازیون ،
بهتر از اینجا جای دیگری نمی توانی پیدا کنی ...
این قلب تا حالا بی صاحب مانده
نوی نو
دست نخورده
اما اگر این مزایده به نتیجه نرسد این قلب به حراج گذاشته می شود
اجاره داده می شود ؛
همه جایی می شود
مال همه می شود
بشتابید
این یک فرصت طلایی ست .
« آه »
ستونهای این قلب دیگر طاقت بی کسی را ندارند
...
من از خواب بیدار شدم
راستش را بگویم ،
از خواب پریدم
وقتی دوباره به خواب فرو رفتم او را دیدم
- خودش را به آتش کشیده بود -
در حال سوختن بود
که گفت :
« من دستمالی شدم
نمی دانستم این را تاب نمی یاورم
اشتباه می کردم
این من ، فقط جسم نبود ،
روح من هم کثیف شد
الان
دارم
جای بوسه ها را به آتش می کشم
تا بلکه نابود شود و از بین برود ...
می سوزم
- اما لذت می برم -
سوختن برتر از تاب این ننگ است ،
اما
در حال نابود شدن هم
در حسرت یک مالک واقعی برای قلبم هستم
....


نوشته شده در جمعه 86/9/30ساعت 11:0 صبح توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

( لطفا با دید و ذهنیت سوم شخص بخوانید ! بنده اشتباه کردم و اول شخص نوشتم !‏)

آن آقای محترم از اول هم گفته بود نیتش چیست ، من زیادی فکر و خیالم را به آینده تاب دادم و مثل یک عنکبوت « مامانی » دور خودم تارهایی از تخیل تنیدم :

« آن آقای محترم فقط قصد دوستی دارد . من گوشی تلفن را می گیرم جلوی دهانم ، شاید می خواهم صدایم هیبت مردانه پیدا کند . آنقدر محترم حرف می زنم که فکر می کنم دیگر از این حد نمی توان محترم تر حرف زد ! خودم هم نزدیک است خنده ام بگیرد : و اما دلیلم آقا ، سوره ی پنجم آیه ی پنجم !‌
و دیگر رویم نمی شود به آقای محترم بگویم من قصد ازدواج دارم که اگر می شد مستقیم می گفتم و این طور لابه لای  این آیه ( که آن را از سر کلاس معارف یاد گرفته ام ) کلامم را نمی تنیدم .
اما آن آقای محترم قصدش فقط دوستی است . این چیزها سرش نمی شود . احساس می کنم دارم برای خودم سخنرانی می کنم ، از این می گویم که هضم چنین رابطه ای برای من سخت است ، حوصله ی مخفی کاری ندارم و در عین حال به ازدواج به سبک سنتی عقیده ی چنانی ندارم ! معنی اش می شود یک جور با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن ! اما آقای محترم فقط از دوستی حرف می زند و از آن یک جفت گوش مجانی و آن زبانی که برای همدردی ( تاکید می کند فقط دوستانه ) می خواهد . اما من هم حرفهای او را انگار نمی شنوم ، « دو انسان زیاده انسانی » ، یا نه ، زیاده خودخواه .
آن آقای محترم می گوید که زیاد حوصله اش سر می رود ، دوست درد بعضی وقتها با هم به گردش برویم ؛ پارک ، کوه ، چه می دانم دامان طبیعت !! ماشین سواری هم بد نیست ، اگر جوک بگوییم و بلند بلند بخندیم هم بد نیست ، اگر من خوشگل کنم و او تیپ بزند که دیگر محشر است! و من توی این فکرم چه کسی از لذت بردن بدش می آید ؟!
حرفهایمان به ته کشیده است . اما در نهایت کسی از حرفش برنگشته است . فکر کنم چون هر دو کار آزموده هستیم ! شاید هم به این خاطر که من قصد ازدواج دارم و می دانم اگر آنطور باشم که آقای محترم دوست دارد کسی برای ازدواج سراغم نمی آید !!
مکالمه ی تلفنی مسخره دارد تمام می شود . حتما آقای محترم سرش دارد از دقایق و هزینه ی این مکالمه ی تلفنی سوت می کشد و همین طور از اینکه عاقبت نتوانست یک ملاقات خشک و خالی را ردیف کند توی دلش به خودش بد و بیراه می گوید .
تنها می گوید : « خانم شما خیلی خوش حرف هستید ، خوشحال شدم از صحبت با شما . ای کاش می شد شما دوست من باشید ... »( التماس محترمانه ) و من در کمال وقاحت می گویم : « فکر می کنم اگر هم جنس بودیم دوستان خوبی برای هم می شدیم !!! » ، پاسخ مضحکی است برای یک خواهش ، اما با زبان بی زبانی دارم به آقای محترم می گویم برای دوستی برو سراغ دوستان هم جنس خودت !!! ولی خیلی دلم می خواهد بدانم که چرا آقای به این محترمی قصد ازدواج ندارد؟!
آقای محترم دوست دارد باز هم با هم مکالمه ی تلفنی دوستانه داشته باشیم . با این حرفش مطمئن می شوم که هنوز امیدش را بابت دوستی از دست نداده است ، من هم همین طور ... شاید اگر با هم کمی بیشتر آشنا بشویم برای ازدواج مرا انتخاب کرد؟! »

«از همه ی دوستان عزیزم خواهشمندم امانتداران خوبی برای نوشته هایم باشند . »


نوشته شده در جمعه 86/9/23ساعت 6:20 عصر توسط هـاجـر زمـانـی نظرات ( ) | |

   1   2   3   4   5      >
Design By : LoxTheme.com